تبلیغات تبلیغات
تبلیغات تبلیغات

پیامک شماره 123067

يه روز يه استاد فلسفه رفت سر کلاس به دانشجوهاش گفت با علمي که به شما ياد دادم ثابت کنيد که اين صندلي وجود نداره
جلسه بعد يکي از دانشجوها که از همه زودتر بلند شده بود، نمره کامل رو گرفته بود.
اون تو برگش فقط نوشته بود «کودوم صندلي؟»

پیامک شماره 122459

معلم به شاگردانش گفت:
فردا شعر "بنی آدم اعضای یک پیکرند" را حفظ کنید از همه تان میپرسم.
فردا شد معلم از همه پرسید به یکی از بچه ها که رسید شاگرد فقط تا "بنی آدم اعضای یک پیکرند/که در آفرینش ز یک گوهرند" را خواند
معلم گفت: بقیش را هم بخوان!
شاگرد گفت: خانم دیشب مادرم مریض بود نتوانستم حفظ کنم.
معلم گفت: به من ربطی ندارد باید حفظ میکردی.
شاگرد هم نه گذاشت نه ورداشت گفت:
"تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی" ^_^

پیامک شماره 122456

يك روز من و دادشم تو خانه بوديم حسابي با هم دعوا كرده بوديم هيچكدومون حوصله نداشتيم خواهر م اينام تازه ايران امده بودند و رفته بودند بيرون
از شانس بد من تلفن زنگ خورد منم با عصبانيو گفتم بله ديدم پشت خط يكي داره عين بلبل خارجي حرف ميزنه منم هنگ كرده بودم گفتم pleas loding بعد سريع گوشيم دادم داداشم انم فكر كرد دارم مسخره بازي ميكنم وقتي گفت الو يكدفعه ديدم داداشم گفت هلو باي گوشي قطع كرد
دختره بيچاره به خواهرم گفته بود اينا كي بودند خواهر م برا ابرو داري گفته بود اينا كارگراي خونمون البته بماند كه بعدش من دادشم چقدر خنديدم وباهم آشتي كرديم واين كه خواهرم چقدر ما رو به خاطر اين سوتي مون دعوا كرد
واين كه ماهم به عنوان كارگر معرفي شديم
به خدا فك فاميله ما داريم

پیامک شماره 122380

روزی جرج برنارد شاو به کنسرت ویولونیستی رفته بود .
بعد از پایان کنسرت شخصی از او پرسید :کنسرت چگونه بود؟
شاو گفت:مرا به یاد شکسپیر انداخت !!!
آن شخص گفت :اما استاد شکسپیر که ویولونست نبود!
شاو گفت :این آقا هم همین طور:))

پیامک شماره 122328

روزی مردی از دختری پرسید :با من ازدواج می کنی؟
دختر گفت بله اما چند شرط دارد
مرد :چه شرطی؟
دختر:بدون اجازه من از خانه بیرون نروی .
کار های خانه را انجام دهی و حقوقت را تمام و کمال در اختیارم بکزاری تا هر جور که صلاح می دانم خرج کنم.
مرد :من هم شرطی دارم
دختر:چه شرطی؟
مرد :این که این شرایط را به کسی نگویی که مردم نگویند چه شوهر احمقی کرده!

پیامک شماره 122009

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست،چون او به موهای خود گِلَت میزند.دیروز که حسنک با کبری چت میکرد,کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت میکرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت میکرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد میکرد چون زیاد چت کرده بود.او نمیدانست که سد تا چند لحظه ی دیگر میشکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت که با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود.ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت.ریزعلی سردش بود و دلش نمیخواست لباسش را درآورد.ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله ی دردسر نداشت.قطار به سنگها برخورد کرد و منفجر شد.کبری و مسافران قطار مردند.اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود.الان چندسالی است که کوکب همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد،او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد.او کلاس بالایی دارد،او فامیلهای پولدار دارد،او آخرین بار که گوشت قرمز خرید،چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.اما او از چوپان دروغگو گِله ندارد،چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد.
به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان ما آن داستان قشنگ " وجود ندارد " ...!!!

پیامک شماره 121419

بدهکار شد....

فقط یک قالیچه داشت...

گوشه ی قالیچه سوخته شده بود....

هر مغازه ای می رفت می گفتند:

"این قالیچه اگر سالم بود 500 هزار تومن می ارزید....اما حالا که سوخته ما 100 یا 150 هزار تومن بیشتر نمی خریم..."

گرفتار بود....

به امید اینکه بیشتر بخرند هی از این مغازه به آن مغازه می رفت....

در یکی از مغازه ها مغازه دار پرسید:

" چه شده....؟چرا قالی به این خوبی را مراقبت نکردی....؟"

گفت:

" ما منزلمان روضه خوانی داشتیم....

منقل چایی روی این قالی بود

زیر منقل پوسیده بود....

ذغالها ریخت روی قالی و سوخت...."

مغازه دار گفت:

این قالی اگر سالم بود 500هزار تومن می ارزید....

اما حالا که برای اربابم سوخته من یک میلیون این را از تو می خرم.......

پیامک شماره 121413

ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:

زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم…

اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!»

گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافهایی حق به جانب…

باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!»

شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو…؟!»

شدیم وزیر امور خارجه گفت «فلانی نخست وزیر است… خاک بر سرت کنند!!!»

القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.

تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت:

«خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی !»

پیامک شماره 121291

روزی بودا به یک دهکده ی دور افتاده سفر کرد ، در آن دهکده زنی بود شیفته ی

سخنان بودا شده بود . . .

وقتی او بودا را دید از او او دعوت کرد که به خانه او برود ، بودا نیز پذیرفت .

بودا در حال عزیمت به خانه آن زن بود که کدخدا سراسیمه به نزد او آمد وبه او گفت : به خانه ی آن زن مرو او یک هرزه است ! ! !

بودا با آرامش یک دست او را گرفت و سپس از او درخواست کرد که کف بزند!

کدخدا با تعجب گفت : چگونه با یک دست کف بزنم ؟ این غیر ممکن است!

بودا با لبخندی پاسخ داد : درست است ، یک زن هم به تنهایی نمی تواند هرزه باشد پس مردان دهکده همه هرزه ان آنها و پول هایشان اند که یک زن تنها را وادار به گناه میکنند ! ! !

پیامک شماره 121286

تو خیابون داشتم میرفتم ی پسری گفت ا... اینا خونه ندارن خیمه زدن تو چادر زندگی میکنن

هیچوقت ج اینارو نمیدم وقصد ج دادن هم نداشتم

یواش پیش خودم گفتم تازمانی که ی سری از حیوانات دارن آزادانه تواین خیابونا پرسه میزنن من نیاز دارم تو خیمه خودم باشم

انتظار نداشتم بشنوه,اما شنید فقط گفت ببخشید..غلط کردم...

هرچند از حرفی که زدم ناراحت شدم اما بنظرم می ارزید که دیگ اینکارو نکنه